ریحانه

ریحانه جان تا این لحظه 8 سال و 10 ماه و 11 روز سن دارد

........

........

امروز دندون سومت جوونه زدم عزیزدلم، چند روزی میشه که ن ن ن ن و ت ت ت ت هم به دایره ی مکالماتت اضافه شده، ولی هنوز سینه خیز نمیری، شایدم از اون بچه هایی باشی که مستقیم چهاردست و پا میرن ...
تاریخ : 11 اسفند 1391 - 14:24 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 703 | موضوع : فتو بلاگ | 7 نظر

این دختره عشق و عمرو نفسه مننننننننننننننننننننننه

این دختره عشق و عمرو نفسه مننننننننننننننننننننننه


تاریخ : 27 بهمن 1391 - 17:40 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 865 | موضوع : فتو بلاگ | 9 نظر

دندووووووووووووووووون

عزیزم ریحانه جون تصمیم گرفته بودیم همین روزا بریم برات یه دست دندون مصنوعی بخریم ولی، امروز عصر کشف کردم که دندون درآوردی عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم، مبارکت باشه مامان جون دختر گلم


تاریخ : 27 بهمن 1391 - 00:16 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 631 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

...

دختر گلم ریحانه ی مامان، من از سه شنبه پیش یعنی 19 دی برگشتم سرکار، مامان جون آومده پیشت . خیلی روزای سختیه عذاب وجدان شدیدی دارم ولی ، نمی دونم والا مامان جون.

مامان جون میگه وقتی من نیستم میخواد بهت غذا بده دهنتو محکم می بندی غذا نمیخوری و میگی ماما الهی که مامانت بمیره عزیز دلم . وقتی از سرکار میام میای بغلم  دستاتو تند تند میکشی به صورتم ، الهی فدات بشم اگه جور شه از عید تا وقتی یه سالت بشه رو مرخصی میگیرم. راستی الان حدود 10 یا شایدم 15 روزه که خودت بدون کمک می تونی چند لحظه ای بشینی و میتونی بگی بابا و ماما.


تاریخ : 25 دی 1391 - 22:14 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 793 | موضوع : وبلاگ | 9 نظر

مزاحم نشید برنامم error میده ها!!!!!!!!

مزاحم نشید برنامم error میده ها!!!!!!!!


تاریخ : 16 دی 1391 - 16:44 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 811 | موضوع : فتو بلاگ | 6 نظر

قربون بچگی...

قربون بچگی...


تاریخ : 15 دی 1391 - 18:36 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 1049 | موضوع : ویدئو بلاگ | 3 نظر

خاطرات جنین

شروع:
تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه


اظهار وجود:
هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.


زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!


فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگیمی کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!


بلوتوث:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم 


اعتمادسازی:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم


موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!


سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم


چندبار مصرف:
لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است 


جغرافیای بدن:

فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است 


رخصت :
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .

مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم 

اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشده
تمــــام


تاریخ : 30 آذر 1391 - 03:58 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 730 | موضوع : وبلاگ | 6 نظر

مامانی فدات بشه عزیییییییییییییییییییییز دلم

این روزا صبح که بیدار می شی تا شب همش نق می زنی نمیدونم چته، دلم میگه میخوای دندون دربیاری شایدم اینطوری نباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تاریخ : 27 آذر 1391 - 14:32 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 1419 | موضوع : وبلاگ | 9 نظر

ریحانه جون توی لباس بابا

تو این لباس و کلاه قیافه ی ریحانه جون شده عین پسرا!


تاریخ : 20 آذر 1391 - 03:56 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 1473 | موضوع : وبلاگ | 7 نظر