ریحانه

ریحانه جان تا این لحظه 8 سال و 10 ماه و 11 روز سن دارد

خاطرات جنین

شروع:
تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه


اظهار وجود:
هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.


زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!


فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگیمی کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!


بلوتوث:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم 


اعتمادسازی:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم


موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!


سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم


چندبار مصرف:
لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است 


جغرافیای بدن:

فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است 


رخصت :
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .

مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم 

اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشده
تمــــام


تاریخ : 30 آذر 1391 - 03:58 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 730 | موضوع : وبلاگ | 6 نظر

مامانی فدات بشه عزیییییییییییییییییییییز دلم

این روزا صبح که بیدار می شی تا شب همش نق می زنی نمیدونم چته، دلم میگه میخوای دندون دربیاری شایدم اینطوری نباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تاریخ : 27 آذر 1391 - 14:32 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 1419 | موضوع : وبلاگ | 9 نظر

ریحانه جون توی لباس بابا

تو این لباس و کلاه قیافه ی ریحانه جون شده عین پسرا!


تاریخ : 20 آذر 1391 - 03:56 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 1473 | موضوع : وبلاگ | 7 نظر

تعطیلات و سفر به اقلید

به مدد آلودگی و تعطیلات ناشی از اون ما رفتیم اقلید. خیلی خوب بود و خوش گذشت ولی فوق العاده سردبود، اسکیمو شده بودیم.

 


تاریخ : 18 آذر 1391 - 16:24 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 811 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

نظرسنجی

به نظرتون گوش ریحانه جون رو حالا سوراخ کنم یا وقتی بزرگ شد؟


تاریخ : 10 آذر 1391 - 04:54 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 695 | موضوع : وبلاگ | 9 نظر

سفر به کرمان و استقبال از خاله مریم

عزیز دلم ریحانه جون، من و شما روز 12 آبان دو تایی رفتیم کرمان(آخی طفلک باباجون طبق معمول ما زودتر از اون رفتیم) چراکه قرار بود خاله مریم روز یکشنبه 14 آبان از مکه بیاد. کرمان که رسیدیم دایی امین با سپهر و طاها آومودن دنبالمون و رفتیم خونه خاله.

یکشنبه شب ساعتای 9:30 بود که رفتیم فرودگاه استقبال از خاله اینا که شما از بس ناآرومی کردی قبل از اینکه خاله بیاد با دایی امین برگشتیم خونه.

شدیدا نسبت به مرد جماعت غریبی می کردی، اگر احیانا مرد غریبه ای نازت میکرد با آخرین توان گریه می کردی. خلاصه آون شب بعد آومدن خاله مریم به خونه کلی خوش گذشت و صدالبته که جای بابا حسین خیلی خیلی خالی بود، بابا 4روز بعد از ما یعنی سه شنبه آومد کرمان.

این عکس هم شبی که خاله آومده بود ازت گرفتیم عزیز دلم، دختر گلم

 


تاریخ : 03 آذر 1391 - 17:55 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 890 | موضوع : وبلاگ | 5 نظر

ریحانه جون و پسرخاله طاها


تاریخ : 03 آذر 1391 - 17:48 | توسط : مامان ریحانه | بازدید : 2373 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر